شطحيات عموقاسم




2
ديشب دوباره رفتيم خدمت آقاجان. اينبار هم مثل شبای ديگه يه تاکسی از خود کوی تا ميدون کشتارگاه يه‌تيکه ما رو برد. خيلی جالب بود. تازه محسن گفت که آقای رحيمی يه کليد بهش داده که وقتی تاکسی بخواد فوری براش فراهم می‌شه. گفتم که به من هم بگو، گفت «به وقتش»!!! اين محسن هم خيلی رنده و باحال. بگذريم، محسن جنادله «محسن جن» هم با اصرار با ما اومد که من می‌خوام اينی که شما اين همه راه رو می‌کوبين می‌رين پيشش رو ببينم و اومد. اومدن محسن همانا و عوض شدن صحبت آقا همان. اصلاً من نمی‌دونم چی شد، فقط همه چی پيچيد، چرخيد، عوض شد، قِل خورد و... بعد از جلسه محسن گفت که به جز ده دقيقه اولش، بقيه‌ش تبليغ علامه بود و فلان بود و بهمان بود و ... زِر زد که آی اين چه وضعيه و اين چه اوضاعيه وشما کجا مياين و... ولی حرفای آقا کار خودشون رو کردن. باشيم و يه سال ديگه‌ی «محسن جن» رو ببينيم.... اين آقاجان هم عجب بلده ناز کنه ها! (نمی‌دونم که ديگه از چه لفظی استفاده کنم).
امروز يکی از اين بچه‌های 80‌ی اومده بود از عرفان و سير و سلوک عرفانی از من می‌پرسيد. من نمی‌دونم چرا همه‌ی اينا برای من پيش مياد؟ آخه چرا من؟ ولی فک می‌کنم که بايد اينجوری باشه. هر چيزی راهی داره و ما هم شايد که راه اينا باشيم. ان‌شاالله. اين 80يه هم عجيب کشيده شده و من اميدوارم که باعث دوريش نشم. خدايا خودت کمک کن. راه رو همين دُور و برش حس کرده و ... ان شاالله که همه ما رو پيدا کنن.
داريم هماره خنجر شک در مشت
اي بيخبران! بيخبری ما را کشت
تا چند به گرد فرقه‌ها چرخيدن
زرتشت علی(ع) بود، علی(ع) هم زرتشت
اين رباعی توووووپ از ايرج عزيزه که هرجا هست دعا می‌کنم در پناه حق باشه.

H   O   M   E

پنجره عمو